من : سلام ، عصرتون به خیر . عذر میخوام یه نوبت برای دکتر ... میخواستم .
منشی : سلام . ممنون . اسمتون ؟
من : مهندس بعد از این هستم .
منشی : واسه روز سه شنبه بعداز ظهر میتونید بیاید ؟
من : چه ساعتی ؟
منشی : ساعت 4 .
من : نه
منشی : خوب چه ساعتی میتونید بیاید ؟
من : اصلا سه شنبه نمیتونم بیام .
منشی : چهارشنبه چه طور ؟
من : خوبه .
منشی : ساعت 4 تشریف بیارید . شمارتون ؟
من : شماره ام ؟ نمیدونم شمارمو .
منشی : شماره موبایلتون ؟
من : « با حفظ خونسردی و عدم لبخند » آها ، شماره موبایلم ؟ ... 0917
منشی : اگه کنسلی پیش اومد باهاتون تماس میگیرم .
من : ممنون . لطف کردید . خدانگهدار
دینگ « صدای قطع کردن تلفن »
پهن شدم وسط هال . از خنده های مامانمم بیشتر خنده ام میگرفت . دو تا سوتی توی یه مکالمه تلفنی یه دقیقه ای
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ضحی : سلام . خسته نباشید
داداش ندا : سلام . ممنون . بفرمایید .
ضحی : ببخشید مزاحم میشم نجا دان Neja Dan هستن
؟
داداش ندا : « به زور » بله
# میخواست بگه : ندا جان هستن ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواهر زن دایی : ان شا الله غم آخرتون باشه .
مامی : « به علت ناراحتی » ممنون . خدا شما رو از پدری کم نکنه

.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با پسر خاله ام دسته گلای مراسم پدربزرگ رو که خشک شده بودن گذاشتیم توی یه پارچه بزرگ و بردیم ریختیم توی باغچشون تا خاک برگ بشن .
مامی : دستتون درد نکنه . پارچه رو ببرین بذارین توی یخچال
.
# منظورش کمد بود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دایی هم کلی سوتی داد . ولی خوب از اونجایی که اصولا آروم حرف میزنه ، صحبت عادیشم معلوم نیست چه برسه به سوتیاش
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میگن خاک مرده سرده ، واقعا همین طوره . هنوزم باورم نمیشه که بین ما نیست . هر کسی که حرف میزد و آهنگ صداش یه کم شبیه پدربزررگ بود ، هجوم خاطره ها بود که به ذهنم وارد میشد . بزرگترین مشکلمون سعید و سینا بودن . سعید اصلا نمیفهمید مرگ یعنی چی . سینا میگفت : من فکر میکنم باباجون مث دایی شهید شده باشه
. ما هم دلمون نمیومد که بهشون بگیم بابا جون الان جسمش زیر خاکه
. فقط به اینکه رفته پیش خدا بسنده میکردیم و گذاشتیم که خاله به موقعش واسشون توضیح بده که مرگ یعنی چی .
پسر دایی کوچیکه « پسر دایی مامی اینا البته » ، از اونجایی که عاشق خاله کوچیکه منه
، کلی کار کرد بنده خدا . اگه این اتفاق نمی افتاد شاید به همین زودیا عشقشو علنی میکرد .
این روزا از 8 صبح تا 2 بعد از ظهر میرم کلاس کارآفرینی . کلی اعتماد به نفس پیدا کردم دیروز . چون کلی ایده خلاقانه واسه استاد ردیف کردمو و کلی احسنت شنیدم
.
داداشی یکی از دوستامم « الهام
» سر کلاسمونه . یه چند سالی از من کوچیکتره . از روی اسمش شناختمش . ماشالا مردی شده واسه خودش . من وقتی دبستان بود دیده بودمش . اون زمانا که توی مدرسه فرشتگان بودم با الهام دوست بودیم . حالا دیگه لیسانس زبانشو گرفته حتما .
داداشی تقریبا خوب شده . باباییمم رو به بهبوده .
شش واحدم ترم تابستون برداشتم .
شماره شناسنامه ام هم ...
تخلیه اطلاعاتی شدما . کمم که نمیارین . همشو میخونین تا آخر
.
شاد و پرانرژی باشین جملگی .
بای تا های